نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:۳۸ ق.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیمی روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم ...
برگرفته از دره ارغوان
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:٢۳ ق.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
به راستی باران چیست؟
قطرات پاکی از دل آسمان
هدیه ای از طرف خداوند
برای چشمان بی اشک پسرک
وقتی روی گونه هایش می چکد...

و این بار پاکترین اشک یعنی اشک آسمان
بر روی پاکترین چشم یعنی چشم پسرک عاشق
چه فکر نازک غمناکی
عجب تصور سهراب گونه ای....
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:٠٥ ق.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
چه بی هیاهوست این خلوت نهانم
شعله ای بیافروز
تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره
تو را به تصویر در آورم



غزلهایم برای توست
چرا که تو قطب زنده غزلهای منی
ومن شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم ...
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:٠٢ ق.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
آدما وقتی پرنده ها رو دوست دارند می ذارنشون توی قفس،
وقتی بارونو دوست دارند چترشونو باز می کنند.

باید از دوست داشتن آدمها ترسید...!!
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٤:٤۳ ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
چه توفانی...
دلم پر است
نازنین!
بگذار
در سوگ یک سلام بگریم
...دیروز
با هر سلام تازه
آفتابی می تابید بر برف:
«چه کار میتوانم برایت بکنم»
امروز
انتظارت دیری نمی پاید
هر سلام تازه
بی درنگ
می رسد به ترجیع همه دوستی های این روزگار:
«چه کار می توانی برایم بکنی»
چه توفانی از سر این باغ گذشته است!
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٤:۳٤ ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
دیرزمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام
دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام
شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشته ام
راستی٫
میدانستی من هنوز می ترسم....
......دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند
زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم
بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته
ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫راستی اینجا من باز برایت می نویسم
نمی خواهم هیچ چیز بگوییی
تنها برایت می نویسم
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٤:۳٠ ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
این باران
دیگر عاشقانه نیست
دیگر به جای نوازش
سیلی میزند مرا
نه از آغوش خبری است
......نه از ترانه
دارم خیس می شوم
و می لرزم
او هم می داند
مرا رها کردی
استفاده می کند از تنهاییم
تا شکنجه گر باشد
تا بارها و بارها
یادم بیاندازد
رفتنت را
باشد....
ما که از همه خوردیم
باران هم رویش
و زمین و آسمان
و این زمانه
که سرک می کشد در تنهاییم
و چنگ می اندازد
بر دلم
شاید
از سینه بیرونش آورد
نه ... نامش دیگر زندگی نیست
من مردم
درست وقتی که رفتی
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٤:٢٢ ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
این سکوت معنایش چیست
رضایت؟
یا اصلا صدایم را نشنیدی
و بدتر از آن
مرا ندیدی
.........چه دیوانه کننده است این سکوت
سکوتی از جنس دیوارهای بتنی
که نه با سنگ میشکند
نه با ...
سهمیه بندی کن صدایت را
هفته ای یکبار
ماهی
سالی
راضیم
به نشستن و انتظار کشیدن
دنبال بهانه ام
برای این زندگی
که تا مردن یک قدم کمتر است
سال به سال
مرا نو کن
با چشمانت
زمستان هم اینگونه با من نکرد
که تو با من
زود باش دارد این زندگی از نگاه منتظرم
دور می شود
یکبار نگاهم کن
تا نمردم
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:٤٩ ق.ظ روز سهشنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شا مگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت... شب ناله ی غمگین باران را شنید
بعد ، دست قطره ها یش را گرفت تا بها ر آرزوها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پرنور شد
کاش می شد چا در شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد
کاش می شد از میا ن ژاله ها جرعه ای از مهر با نی را چشید
در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را شنید .
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:۳٠ ق.ظ روز سهشنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
دیرگاهیست که تنها شده ام ،
قصه ی غربت صحرا شده ام ،
من که بی تاب شقایق بودم ،
همدم سردی یخ ها شده ام ،
کاش چشمان مرا خاک کنید ،
تا نبینم که چه تنها شده ام .....
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:۱٦ ق.ظ روز سهشنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
سلامی به عمق تنهایی دل های همه ی چشمهای منتظر : ای مهربان !
نمی دانم عکس نورانیت را در کدامین فصل غم انگیز و بی ترانه ی دلم به تماشا نشستم که این گونه مست دیدار تو شدم .
نمی دانم پای درددل کدامین دلشکسته تر از خود نشستم که این چنین , دل بی تابم را بی قرار تو ساخت ,
خبر ندارم ,
قطره قطره اشکم را در کدامین گلدان تنهایی ر...یختم که گل مهر تو رویید
و شعرهای غمگینم برای رسیدن تو به پرواز درآمد ,
راستی من بر سنگفرش کدامین دل نورانی به دنبال ردپای تو گشته ام ,
من از غصه پرغم روزهای خاکستری دلم ,
از یکشنبه های دلگیری که بی رخ ماه تو گذشته ,
نوشته ام و آن قدر در این چین خوردگی سکوت به دنبال آوایی از تو گشته ام
تا سهمم شفقی سوخته از آه آرزومندانت شد
و حسرتی بی نهایت که سر به آسمان کشید.
اما تو همیشه کنارم بودی
غافل از چشم بینای من در همان گلدان همیشگی .....
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:۱٤ ق.ظ روز سهشنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
من نشانی از تو ندارم اما
نشانی ام را برای تو می نویسم:
درعصرهای انتظار
به حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن و
... وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،
کناربیدمجنون خزان زده و
کنارمرداب ارزوهای رنگی ام!
درکلبه را باز کن و
به سراغ بغض خیس پنجره برو!
حریر غمش را کنار بزن!
مرا خواهی دید
بابغضی کویری که غرق عصاره ی
انتظار پشت دیوار غم هایم نشسته ام
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۱۱:٢۸ ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
چه نشاطیست عزیزان که به هر انجمن ست
شاد و خرم دل یاران و ، به دور از محن ست
هر طرف میگذرم، بانگ طرب می شنوم
وه که میلاد حسن، نور دل بوالحسن ست
دختر ختم رسولان پسری آوردست
که وجودش حسن و، نام نکویش حسن است
سروی آزاده عیان گشته که از لطف و صفاش
غیرت جنت موعود، زمین و زمن ست
شیعیا خرم و فرخنده ازین مولودند
شادمان، خاطر شوریده هر مرد و زن ست
صبر ایوب فراموش شد از خاطره ها
که در افواه کنون صحبت صبر حسن ست
پور زهرا! ز عنایت به محبان نظری
دیده ها سوی تو ای دلبر شیرین سخن ست
ای حیاتی! چه غم از محنت محشر داری
که حسن روز جزا دافع رنج و محن ست
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٤٥ ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!
خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!
کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!
حریر غمش را کنار.....
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٤۱ ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
گفتم : تو شـیرین منی.
گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم.
گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم : ندادی دل به من.
گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم.
گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن.
گفتی : تو در یادی مگر؟
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٤٦ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
تو روزی بی خبر می روی
من روزی بی خبر
می میرم
بی آن که بدانم
کجایی
بی آن که بدانی
کجایم..
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٤٥ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
هر چه می خواهی بگریز
پشت دیوار ها و درختان و خاک ها
پریشان و مست
افروخته و رنگین
برو
عطر بوسه های تو این جاست
و من بی خود
در پرنیان حضورت
تنها
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٤٥ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
وقتی کودک بودیم
عاشقت بودم
و حال
هر گاه که از آن کوچه می گذرم
کودکانه و عاشقانه .
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٤٤ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
حلقه های درخشان
که در نگاه تو می لرزد
پیامبر خداوندی است
به نام عشق
بلند بالا
تو برای گریستن نیستی
تن تو امواج خنده های درخت است
و گیسوانت آواز باد های ملایم
و ترس تو آوایی است
تا فرشتگان از سجود برخیزند
و سفر کنند تا آبشار های بهشتی
و بنگرند
به گیاهان معطری
که بوی تو را در مشام می خواهند
و بگذرند
از خاطرات سبز زمینی
و تپندگی قلب های هراسان
و فرود بیایند
کنار گونه های باران
و منتظر شوند تا ابد
برای دیدن کسی که عشق
او را رسانده به انسان
به طلوع پاکیزه ی روز جدید
به رهایی
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٤۳ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
هر مصیبت
هر ملال دل شکن
آن گاه که تو را به شیون وا میدارد
شوخی ای است
تا در روز هایی که خواهند آمد
در زمانی دیگر
دور
دست آویزی برای خندیدن
و آرامش
وجود داشته باشد
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٤٢ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
عشق بالی است افراشته
وخداوند
از تو
و مسافتی که پریده ای
سوال خواهد کرد ...
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٤٢ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
این که می نشیند آرام
کنار نفس های شاد و پر شوقم
ومی نگرد از دریچه های جان نجیب
بر هوای مانده ی اتاق کم نور م
شبیه تست
مو نمی زند.
با رد پای رنگی حوا
از عمق آغاز زنانگی مدهوش
و سخن می گوید
از واژه های غریبه ی ساکن
با موسیقی گریه های پر عطش
نگاه می کنم او را
شبیه تست
مو نمی زند......
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٤٠ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
اندکی به روزهای گذشته بنگر
ژرف
و برای از دست دادن آماده باش
آنچه را که دوست داری
یا به آن عاشقی
برای لذت از دست دادن
خداوند همه ی آن ها را
برای تجربه کردن بخشیده
و نه
همیشه داشتن....
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:۳٩ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
روح تو به سویی می رود
و تو به سوی دیگر
در تپه ها و جنگل های انبوه ، روز ها
هر دو راه گم خواهید کرد
و یکدیگر را
و هر شب
قبل از آن که فاصله ها از صدا فرا تر روند
آن را به فریاد بخوان
و مهربان
به پاکی اش
پناه ببر
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:۳۸ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
اگر چه نگاه های تو
دیگر
از آن حس وحشی من نیست
هرچند
خنده های شکوفه ی سیب
دیگر عطر مرموز قلب تورا
در صورتم نسیم نمی کند
و تشنج ملتهب قلب گداخته ات
در میان خاطرم نمی رمد
و هیچ امیدی نیست تایک لحضه پس از سال ها
صدای تورا از نزدیکتر ین فاصله ی بی مثال
از گوشی منتظر ساکت
برای بار دیگر
در یک روز بی همتای بی همتا
بنوشم
و بهت مرا ببرد به تمام حرفهای ممنوع
.......
اما تو آمده ای ...
و سلام کرده ای ...
و آن جا
میان پنجره ی آبی ...
نشسته ای ......
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:۳۸ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
درآتشی؟
آنگونه که تو را در هراس افکنده؟
در پیرامون راهی نیست؟
به آسمان و خاک دشنام مگوی
بر آتش دست بگذار
این هدیه خداوند است
تا گناهان را غبار کند
آرام......
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:۳٧ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
لحظه ها می سوزند
به آرامی چرخش چشم های خداوند
برگرفتن از موری که در آب می میرد
به زنی که بر کودکش شیون می کند
در اوج سرخوشی عرشی.....
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:۳٥ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
از عشق چیزی نخواه
بلکه همه چیز را
به او ببخش....
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:۳٢ ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
مرا
به دیوار
زنجیر نکرده اند
دیوار و زمین و کهکشان را
به من...
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٤:٥٥ ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
آموخته ام ...... بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آموخته ام ...... وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ...... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تومرا . شاد کردی
آموخته ام ...... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت
آموخته ام ...... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ...... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ...... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ...... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ...... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می
کند
آموخته ام ...... که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ...... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ...... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد
آموخته ام ...... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ...... که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم
آموخته ام ...... که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ...... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد
آموخته ام ...... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستند
آموخته ام ...... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی که از شما خواسته می شود ، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد
نویسنده: اندی رونی ؛ مردی که با کلمات اندک حرفهای بسیاری می زند .
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٤:٠٤ ق.ظ روز سهشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
خدایا تو خود این وجود مرا سراسر همه تار و پود مرا
به عشق و مستی سرشتی اگر یا غم عشق او از سرم کن بدر
یا که صبرم عطا کن
یا نصیبم نما بینمش یک نظر یا که دردم دوا کن
چرا به نگاهش به چشم سیاهش تو این همه مستی تو دادی
از آن همه مستی تو هستی ما را به باده پرستی تو دادی
حالا که جز غم نصیبم ندادی راهی به کوی حبیبم ندادی
صبرم عطا کن دردم دوا کن
چرا به جای وفا و محبت به او رخ زیبا تو دادی
به او سر زلف شکسته برای شکست دل ما تو دادی
عمری در این سودا به سر بردم خدایا
دور از لبش چون غنچه خون خوردم خدایا
حالا که جز غم نصیبم ندادی راهی به کوی حبیبم ندادی
صیرم عطا کن دردم دوا کن
صبرم عطا کن دردم دوا کن
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٤:٠٢ ق.ظ روز سهشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور، کند چهره پر چین و جبین پر آژنگ
با نگاه غضب آلوده زند بر دل نازک من تیر خدنگ
از در خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنده است شهد در کام من و توست شرنگ
نشوم یک دل و یک رنگ تورا تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه ی تنگش بدری دل برون آری از آن سینه ی تنگ
گرم و خونین به منش باز آری تا برد از آینه ی قلبم زنگ
عاشق بی خرد ناهنجار نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمت مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدردید و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوقه نمود دل مادر چون به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمین واندکی رنجه شد او را آرنگ
آن دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو برخاست، نمود پی برداشتن دل، آهنگ
:دید کز آن دل آغشته به خون آید آهسته برون این آهنگ
!آه دست پسرم یافت خراش! وای پای پسرم خورد به سنگ
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٥۱ ق.ظ روز سهشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
مردمی که رنگ روی آستینشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
من ولی تمام استخوان بودنم
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
زخم خورده است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
من چگونه خویش را صدا کنم؟
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۳:٢٩ ق.ظ روز سهشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۸:٤۱ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸

" تا در آینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها و دریاها را گریستم
ای پری وار در قالب آدمی..."
***
سال ها که نه
و نه هم قرن ها
هزاره ای
با چشمای بسته و گشاد
دنبال نفس گرمت می گردم
و اشکهات رو خشک میکنم
تو کویر دل ام...
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۸:٤٠ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
"حقیقت و عشق دو روی یک سکه اند؛ تا زمانی که عشق هست حقیقت جویی هست. و مادامی که حقیقت در مقابل کذب و دروغ وجود دارد، عشق آشکارترین نور در تاریکی هاست"
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۸:۳٩ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
یک صخره
باران
و صیقل قطره های نرم چشمانت!
یک ساقه
آفتاب
و رویش درختی از دل مرداب!
مشتی گل
کوزه ای آفریده از میان انگشتانت
تا تشنگی دیگر کابوسی بیش نباشد...
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۸:۳٧ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
یک برگ کاغذ
سفید،
چشم به راه بارش نوشتاری
آبی،
برگ افتادۀ سروی
که از دریاچۀ میانِ ما می گذرد
سبز،
قلبی که می تپد
در شاهرگِ "ساز و سرودِ من"
سرخ!
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۸:۳٦ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۸:٢۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رهـا رهـا رهـا من
زمن هرآن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک
از او جــدا جــدا من
نه چشم دل به سویی
نه بـاده در سبویـی
که تـر کنـم گلویی
به یـادِ آشـنـا مـن
ستـاره هـا نهفـته
در آسمـان ابـری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
سیمین بهبهانی
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۸:٢٦ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
مشق شبم دادی و گفتی
هزار بار بنویس
"در عاشقی باید حتی که از جان بگذری"
ازجان نتوانستم بگذرم و امروز
در حسرت عاشق شدن
شب و روز گریانم .
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۸:٢٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
آخرین دیدار
حکم
کشیدن کبریت به خرمن بود
زدی و سوزاندی و رفتی
تا ابد
چشمی زیر خاکستر
منتظرت موند.
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۸:۱٤ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸
سبزی دستارت را به
جوانه دل منتظرم
گره میزنم
شاید نوبت باز شدن
بخت دیدار
رسیده باشد .

نویسنده :
گل شب رو - ساعت ۸:۱۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸

به صحرای دلم خیمه زن
دمی بنشین
از حضور تو
هر کویر گلستان میشود
هر تشنه، سیراب
به دریای چشمم فرود آی
لختی بنشین
از وجود تو
هر طوفانی آرام میشود
هر گمشده ، پیدا
در جان تو من ذوب میشوم
چو نغمه ای بر لبانم جاری
با تو من از خود بیخود میشوم
درآیینه روشن دعا
با تو من خود عشق میشوم .
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:۱۸ ق.ظ روز سهشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
می د انم ! عزیز
می دانم که اهالی اینحدود حکایت
مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
اما تو که می دانی
زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
کرم های کوچک کابوس خورده اند
تنها دستت را به من بده
و بیا !
یغما گلروئی
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:۱۸ ق.ظ روز سهشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
عبور
چند وقتی است دل نگرانم
نگران بودنت .. شاید هم نبودنت !
چه دشوار است چشم انتظاری........
چشم انتظار بازگشت ... شاید هم ....
بیهوده می گردم در این نزدیکی ها ؛
آن دورها .... شاید خیلی دورتر
به تماشایت خواهم نشست...... زیر آوار خاطرات
خاکستری....!
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:۱٧ ق.ظ روز سهشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
شاید...
در بگشایید
شوع بیارید
عود بسوزید
پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب !
شاید ...
این از غبار راه رسیده!
آن سفری همنشین گم شده باشد......
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:۱٥ ق.ظ روز سهشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان گردنیم
اگر خنجر دوستان گرده ایم
گواهی بخواهید اینک گواه
همین زخمهایی که نشمرده ایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
« قیصر امین پور»
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:۱٤ ق.ظ روز سهشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
دل خوش
جا مانده است؛
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد ؛
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید !!
« حسین پناهی»
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:۱۳ ق.ظ روز سهشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
می گویند ؛ چون بگذشت روزی
بگذرد هرچیز با آن روز
باز می گویند ؛ خوابی هست کار زندگانی
زان نباید یاد کردن ....
خاطر خود را بی سبب ناشاد کردن !
« نیما یوشیج »
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:۱٢ ق.ظ روز سهشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
از تهی سرشار،
جویبار لحظه ها جاریست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب،
و اندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را میشناسم من.
زندگی را دوست میدارم؛
مرگ را دشمن.
وای،اما-با که باید گفت این؟-من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه ها جاری.
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:۱٢ ق.ظ روز سهشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف ..
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:۱۱ ق.ظ روز سهشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
هیهات که روزگار جوانی میگذرد
جوانی را تاب صبرنیست و
مرا بی تو توان همراهی آن
باش تا ساعتم بنوازد
تا آسمان شبم ستاره باران شود
به همین سادگی
فقط باش
.
.
.
حس بودنت به زلالی قطره های باران میماند ....
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:٤٠ ق.ظ روز سهشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
زیر خاکستر ذهنم باقی است٫ آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است زعشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آن گونه که بنیانِ مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم ازاین که چرا
مانده ام زنده هنوز
گاه گاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت یاد می آرد ازاین بنده هنوز؟
سخت جانی را بین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم
هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گر چه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
هم چنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز . .
زنده یاد حمید مصدق
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:٢٤ ق.ظ روز سهشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم .
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:٢٠ ق.ظ روز سهشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸

مسافر از کنارِ من ساکتُ بی صدا گذشت
رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سرگذشت
مسافری که هر قدم با منُ مثلِ سایه بود
منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود
مسافِرِ خسته ی مَن، مَن از تو خسته تَر بودم
تُو رفتیُ پَر کشیدی، مَن که کبوتر نبودم
رفتی رسیدی آسمون، خوب می دونم قَد کشیدی
امّا تو آینه ی َسَفر، چشمای خیسُ ندیدی
دلم می خواد داد بزنم، نفرین بِه هر چی سَفرِه
آخرِ قصّه ی سفر، این عشقِ که دربِدرِ
سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ
از غصّه دل شکستنُ، به گریه دِل سِپردن ِ
مسافِرِ ساده ی من، از کی فرار کردی بگو
نیستی ولی خیالِ من، نشسته با تُو روبرو
فاصِله بینِ منُ تُو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه
امّا هوای ِ سبزِ تُو، پیشِ دلَم تو قَفسِه...
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:۱٧ ق.ظ روز سهشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
سکوت کن ٫ و به هیچ چیز میندیش...
که در قلمرو دوست داشتن
اندیشه ای را مجال تاختن نیست...
و عشق...
تفسیر آن لحظه ایست
که از سکوت لبریز است .
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:٠٩ ق.ظ روز سهشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
میروم...
اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم کین دل دیوانه را معبود کیست؟!
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:٠٦ ق.ظ روز سهشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
آه ای سایه ی افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پاهای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارات تو را خواهد گفت
کاین وجودی که ز بانگ قدمش مرگ در قالب روزی دگر است .
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٩:٠٤ ق.ظ روز سهشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
در خفا بود که
ناگه رخ او در نظرم پیدا شد
لحظه ای سخت نگاهش به نگاهم افتاد
شبنمی بر رخ زیبایش بود
گفتمش
راست بگو
نام قشنگ تو چه شد؟
گفت :
رویا رویا
بعدها دریافتم آن محبت که به آن دلباختم
لحظه ای رویا بود .
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:٥٢ ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
میون شهر قصه مون صدای آشنایی نیست
تو جاده های عاطفه نشون رد پایی نیست
ستارهی ترانه رو کسی دیگه تو شب ندید
یکی رو دفترچه عشق با رنگ تیره خط کشید
قلبای آدمای شهر خونه های سنگی شدن
تمام کوچه هامونم مسیر دلتنگی شدن
ترنم پرنده ها تو بغض باد شب شکست
لشکر لحظه های شاد نیومده عقب نشست
تو این هیاهوی مهیب کسی به فکر دل نبود
کسی به یاد غربت این همه سوته دل نبود
قلبای آدمای شهر خونه های سنگی شدن
تمام کوچه هامونم مسیر دلتنگی شدن
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:٤۸ ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست
نویسنده :
گل شب رو - ساعت ٥:۳٢ ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
آنروز ندانست که این گریه ز چیست غنچه
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گریست
باغبان آمد و یک یک همه گل ها را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالیست
باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل
گفت پژمردگی اش را نتوانم نگریست
من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانیست
همه محکوم به مرگند چه انسان چه گیاه
این چنین است همه کار جهان تا باقیست
گریه ی باغ از این بود که او میدانست
غنچه گر گل بشود هستی از او گردد نیست
رسم تقدیر چنبن است و چنین خواهد بود
میرود عمر ولی خنده به لب باید زیست.